تبليغاتX
تنهایی ، اولین روز






















تنهایی ، اولین روز

عشق برای اسیری

سلام به دوستان و همراهان من و تو :

منو داداشم این وبلاگ رو ساختیم تا بتونیم بیشتر با دوستامون باشیم ، با اونا بیشتر صمیمی بشیم و چندتا دوست خوب مثل شما به دوستامون اضافه کنیم که از تمام کسایی که از این وبلاگ بازدید میکنن میخواهیم که نظرشون رو بنویسند و آدرس وبلاگ و آی دی شون رو هم بدهند تا بتونیم بیشتر با اون ها ارتباط داشته باشیم و خیلی چیزای دیگه ووو....

 

خوب دوستای من الان میخوام یکم از خودم بگم . من جوجو هستم که با داداشم خیلی خیلی صمیمی هستم اینکه میگم داداشم ، داداش واقعی من نیست ولی خیلی دوستش دارم مثل داداش خودم که انقدر با هم ارتباطمون خوبه که اگر ۱ دقیقه از هم جدا بشیم داریم میمیریم ولی من مطمئنم که حتی یکی از شما هم این ارتباط به این خوبی رو باور ندارید ولی اگر ببینید میفهمید که این نه اغراق بوده نه دروغ خوب جوجو دیگه باید بره دوستتون دارم به امید دیدار مثل اینکه باعث سوء تفاهم برای بعضی ها شدم حالا برای هرکس شبهه شده رلبطه منو داداشم ادامه مطلب رو بخونه


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 20:42 توسط من و تو| |

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.night-skin.com


کلنگ وبلاگ ما هم زده شد...
نوشته شده در شنبه 1390/02/17ساعت 15:15 توسط من و تو| |

هر کسی اومد سنگی به دلم زد و رفت...

با محبتش آشنام کرد و رفت...

با تمام عشقش عاشقم کرد و رفت...

با تمام احساسش رفیقم کرد و رفت...

یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام٬

گذاشت و رفت...

حالا من موندم و با خاطرات رفتنش...

نوشته شده در جمعه 1390/03/06ساعت 0:58 توسط من و تو| |

 
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/22ساعت 17:19 توسط من و تو| |



قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/22ساعت 17:9 توسط من و تو| |

 
 
 
الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-

بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

ثبت توسط یاسین

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/20ساعت 1:27 توسط من و تو| |

 بچه ها دید تا عاشق کسی میشید اولین چیزی که ازتون سوال میکنه چی هستش؟شاید تجربه کرده باشید آره حتما.وقتی این سوال رو میپرسن گیج و واج دنبال یه جواب میگردیم تا بهترین جواب باشه و بتونیم از این طریق هم یه دلبری هم کرده باشیم.سوال اینه که تو چرا منو دوست داری؟دلیل عاشق شدنت چیه؟

در اینجا یه داستان اومده که به شرح این موضوع پرداخته...

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

ثبت توسط یاسین

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/20ساعت 1:5 توسط من و تو| |

 

سلام دوستان من مرداس هستم داداش این جوجو امیدوارم حال و احوالتون توپپپپپپپپپپپپ توپپپپ باشه اولش خواستم یکم رسمی حرف بزنم اما خودم بعد پشیمون شدم گفتم خاکی باشم. بابا زبونم به قول خودم داره مو که چه عرض کنم  میخ طویله در میاره.تصمیم گرفتم دومین کاری که میزارم تو این وبلاگ یه رمان باشه اما گفته باشم همین جوری نیست این رمان یه رمان اون ور آبی هستش اومدم به صورت مجموعه در اوردمش که بعد از خوندن شما و نظر دادنتون بخش های بعدی  رو به مجموعه اضافه کنم آره این یه ن...یا هر چی میخواهین اسمش رو بزارین اول بخونید بعد نظر بدید تا قسمت بعدیش بیاد شانس آوردید وسطش پیام بازرگانی ندادم حوب اینتر رو بزن  یعنی چند خط پایین تر اولین بخش رمان رو بتونی بخونی.

این داستان ادامه دارد...

داستان: آن زنِ در جايگاه پمپ بنزين

نوشته: برنهارد شلينک

داستان: آن زنِ در جايگاه پمپ بنزين


1

مرد دیگر نمی‌دانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمی‌دانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعث‌اش شده بود. آن وقت‌ها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش می‌گذراند، خودش را می‌سپرد دست این خواب و خیال، بعد‌ها در جلسه‌های اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پرونده‌هایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشم‌ها را بسته بود.

چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سال‌ها بعد از آشنائیشان و عشق بازی‌هایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمی‌دید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمی‌دانست که چرا این خواب همراهیش می‌کرد؛ می‌دانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.

 (در ادامه داستان خوابش رو تعریف میکنه حدث بزن خوابش چیه تو قسمت نظرات منتظرت هستم تا بیای بگی) 

ادامه این داستان در مجموعه های بعدی،منتظر باشید...

ثبت توسط یاسین

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 23:54 توسط من و تو| |

نوشته‌ی ياسوناری کواباتا

خودکشی‌های عاشقانه


 


  
 برنده‌ی جايزه‌ی نوبل ياسوناری کواباتاYasunari Kawabata در امريکا به خاطر رمان‌های بی‌نظيرش به شهرت رسيد. اين رمان‌ها عبارت بودند از دهکده‌ی برف، هزار درنا و يايتخت قديمی. اما خود کواباتا معتقد بود که ذات هنر او را می‌توان در داستان‌های کوتاهِ کوتاهش در مجموعه‌ی ?Palm-of -the-Hand Stories پيدا کرد.

 کواباتا اولين تجربه‌های فرم را در سال ۱۹۲۳ آغاز کرد. کتاب اولش را با ۳۵ داستان کوتاه به چاپ رساند. در طول زندگی هنری‌اش گاه و بی‌گاه به فرم بازگشت کمااينکه آخرين کارش ?Palm-sized نام داشت که صورت ديگری از رمان دهکده‌ی برف بود. اين اثر درست قبل از خودکشی‌ او در سال ۱۹۷۲ به چاپ رسيد.

 اين داستان از مجموعه‌ای که خود نويسنده بسيار دوست می‌داشت انتخاب شده که توسط انتشارات ?North Point Press در امريکا منتشر شده است. در اين مجموعه «شاهد پرداخت زيبای نويسنده به موضوع هميشگیِ تنهايی، عشق، گذر زمان و مرگ هستيم. پرداختی که هيچ‌جای ديگر شبيه آن را نمی‌توانيم بيابيم.» داستان خودکشی‌های عاشقانه‌ را شاهکار او در زمينه‌ی داستان‌های کوتاه خوانده‌اند.

 ياسوناری کواباتا در سال ۱۹۶۸ به دريافت جايزه‌ی نوبل نائل آمد و در سال ۱۹۷۲ خودکشی کرد.

 

 خودکشی‌های عاشقانه


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

ثبت توسط یاسین

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/18ساعت 23:0 توسط من و تو| |